تبليغاتX
هنگامه

هنگامه

 

گاهی باید تنها دل داد به هوای کوچه ای که شبش بارانی بوده است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 9:5  توسط ندا  | 

دلم روبه­رویی می­خواهد

تنها

برای خیره شدن...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 10:34  توسط ندا  | 

چه تحول ترسناکی است که زمستان را پیوند می­دهد به بهاری پرطراوت.

شدنی که شاد است و سرخوش اما...

چه تحول ترسناکی! چه بادهای وحشتناکی!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 8:17  توسط ندا  | 

بودن یا نبودن!؟

مساله این است که هستیم...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 10:25  توسط ندا  | 

آمده بود هیپنوتیزمم کند. دستهایم را شل می­کرد و بشکن می­زد دم گوشم که یک دو سه و تکرار کن یک دو سه. دستهایم را در هوا تکان می­داد. یک دو سه چهار پنج، یک دو سه چهار پنج. یک دوسه...

دیشب هم صدایشان می­امد از اتاق آنطرف. فکر می­کردم که تمرین رقص می­کنند.

ادامه می­داد یک دو سه چهار پنج شش هفت... و من همه­اش می­خندیدم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 8:14  توسط ندا  | 

هر دری اتاقی می­خواهد و هر اتاقی دری.

اتاق من در نداشته است امروز و صدایم بازیگوشانه راهی راهروها شده و صداها بازیگوشانه به اتاقم سرک کشیده­اند. انگار تمام روز را وسط راهرویی پرسه زده­ام، روی همین صندلی هم که نشسته­ام!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 22:35  توسط ندا  | 

گاهی نباید فراموش کرد که باید نوشت. ماجراهایی هست که ذهن تو را می­برد به سمت بیشتر دیدن و شنیدن و گفتن. گاهی باید اما به خاطر آورد که دغدغه­هایی هستند تنها از جنس نوشتن. که باید نوشتشان تا آفریده شوند، اندیشیده شوند...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 19:38  توسط ندا  | 

حرفها كم نمي­شوند. به جاي آن سواد نوشتن خيلي زودتر از آنچه فكر كني از بين مي­رود و ديگر كلمه­ها غريبه­هايي مي­شوند در مجراي ذهن!

گفتگويي ايجاد نمي­شود. نه اينكه قبلا گفتگويي بوده و حالا نيست. ديگر تمام آنچه كه قبلا گفتگو مي­ناميدي را باور نمي­كني. كلمات ديگر ابزاري نيستند براي درك تمام آنچه وجود دارد. احساس مي­كني تنها مسكني است بر تمام آنچه هنوز درك نكرده­اي. مسكنها را باور نداري كه درمان باشند. كلمات را هم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 20:58  توسط ندا  | 

همين گلي كه افتاده است

                          هم

روزي

آرزوي گلدانش بود...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:19  توسط ندا  | 

پياده روها هم

انگار

به خواب رفته­اند

در بعدازظهري كه به تو نمي­رسد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 16:46  توسط ندا  | 

... چرا از دهن حرفهاي من افتاد!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:28  توسط ندا  | 

هیچ چیز بدتر از تماشای آدمی نیست که توی رودربایستی زندگی مونده. که تنها معنای زندگی اش اینه که هنوز نمرده...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 14:51  توسط ندا  | 

ترجيح مي­دهي احساسي باشد از جنس ايماني، عقيده­اي. ترجيح مي­دهي بگويي حكم همين است. ترجيح مي­دهي مقلد بهتري باشي. نه اينكه خودت را از آنچه جمع تصميم مي­گيرد حذف كني، كه بترسي. كه مجبور شوي تنها فكر كني. كه مجبور شوي حكمي را اعلام كني كه خود انديشيده­اي!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 9:25  توسط ندا  | 

مي­گويي: "خیلی از خوابها واقعی­اند و خیلی از واقعیت ها بی­اساس تر از آنکه فکر کنی."

چشمانم را مي­بندم. در رويايي شايد باز ملكة درياها شوم. از اين جوي آب كنار خانه­مان كه چيزي به ما نخواهد رسيد!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 23:10  توسط ندا  | 

باورت نمي­شود اولين بار است كه اتفاق مي­افتد. با خودت فكر مي­كني اين تكرار اتفاقي است كه پيشتر افتاده بود. اتفاقي كه فراموش كرده­اي. به همين خاطر است كه همه چيز ساده است و ملموس. دلت مي­خواهد شبيه كتابي باشد كه قبلا نوشته شده است. كتابي كه پيش از تو كسي آن­ را انديشيده است، نوشته است و همان لحظه خوانده است. تجربة تو تنها تكرار تصويري است كه قبلا از ذهني گذشته است. نامش را مي­گذاري "تقدير" و آسوده مي­شوي.

ناگهان ولي نفست سخت مي­شود. چشمانت گشاد مي­شود و با خودت مي­گويي: گويي اين اولين بار است كه اتفاق مي­افتد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 9:2  توسط ندا  | 

اين كه قاعده را اجرا كرده­ام و هنوز احساس خوبي ندارم، به خاطر آن است كه بازيگر خوبي نبوده­ام؟ يا يك جاي كار در اين بازي مي­لنگيد!؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 19:43  توسط ندا  | 

مهم نیست که استاد بزرگی باشی. مهم این است که هیئت علمی یک دانشگاه بزرگ باشی!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:15  توسط ندا  | 

يك موقعي كه باد مي­آيد و درختها در همهمة بيدارشدن­اند، موقعي كه خواب ظهرت پيوند خورده به خنكي عصري كه لابه­لاي پرده قدم مي­زند، نه. نبايد سوال فلسفي داشت.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 17:23  توسط ندا  | 

چشم ببندي و باز كني، انگار كه صبح آمده اينجا. انگار نه انگار كه خواب بوده­اي، كه خوابت بوده­ام.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:0  توسط ندا  | 

ما محکومیم شاید به شعر گفتن...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:15  توسط ندا  | 

 یک وقتهایی است که آدم دلش می خواهد یک دنیا حرف بزند. اما دنیا خیلی کوچک است. حرفها زود تمام می شوند...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:31  توسط ندا  | 

تازه وقتی گفتگویی نداری قدر این هوای بارانی را می دانی که بپرسی هنوز باران می آید؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:27  توسط ندا  | 

جاده باقی ماند

با خاطره ردپاهایم..

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 7:10  توسط ندا  | 

از اين بادهاي شلاقي بيزارم. از اين بادهاي شلاقي كه مي­وزند كه بلند شويد بروييد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 20:11  توسط ندا  | 

كولي­تر از آن بود كه دلم برايش بسوزد. سعي كردم سن و سالش را حدس بزنم. نتوانستم. هيچ وقت نمي­توانم سن آدمها را حدس بزنم. قدش بلندتر از من بود و هيكلش پرتر. ابروهاي مشكي و چشمهاي مشكي و لبهاي برجستة پررنگ داشت. دقت كه كردم هيچ آرايشي نكرده بود. اما لبها انقدر برجسته بودند كه انگار خط لبي دنبالشان كرده باشد. كلاهي نخي روي سر بچه­اش گذاشته بود. از همانها كه روي سر بچه­هاي هنوز به يك ماه نرسيده مي­گذارند. كلاهش را دوست نداشتم. بچه­اش را هم. بچه اما عجيب شبيه خودش بود. جز آنكه هنوز زيبا نبود. شايد روزي هم مانند او زيبا شود. كولي شود...

اتوبوس پر از آدم مي­شد. روي صندلي­ام نشسته بودم و نگاهش مي­كردم. برايش بلند نشدم كه بنشيند. انگار نه انگار كه مادري بود كه بچه­اش روي دستش سنگيني مي­كند. انگار نه انگار كه هميشه براي مادراني كه بچه­شان روي دستشان سنگيني مي­كرد بلند مي­شدم. انگار كه كولي بود...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:58  توسط ندا  | 

من اين بطالتم را دوست دارم. روي نيمكت حياط دانشكده نشسته­ام و آفتاب مي­گيرم. مهم نيست كه استاد سر كلاس رفته است. مهم نيست كه دانشجوها همه با دقت جزوه­هايشان را كامل مي­كنند. چهل و پنج دقيقه منتظر استادي نشسته­ايم كه بايد هشت صبح سر كلاس باشد و من چشم­هايم را به زور نگه داشته­ام كه بي­خوابي شب گذشته­شان را پنهان كنند و آخر كار تصميم گرفته­ايم كه كلاس را تعطيل كنيم و بيرون بزنيم. دو تا از دانشجوهايي كه حتما روزي چيزي خواهند شد سر كلاس مي­نشينند چون معتقدند استاد بايد بيايد و آنها آمده­اند كه چيزي ياد بگيرند. هشت و چهل و پنج دقيقه استاد محترم، خوش­خوشان از ماشينش پياده مي­شود. گروه بيرون­زده از كلاس دوباره باز مي­گردند. استاد را از دور مي­بينم و به روي خودم نمي­آورم. شايد مرا ديده باشد. شايد به روي خودش نياورده باشد. مهم نيست. روي اين نيمكت گرم نشسته­ام و سرماخوردگي را بهانه كرده­ام كه آفتاب بگيرم.

يكي از همانها كه حتما چيزي مي­شود برايم اس­ام­اس زده كه "استاد اومدن" و من فكر مي­كنم كه چرا نمي­گويد "استاد اومد"؟ هيبت قدرتي كه در پس­زمينه­هاي ذهنش حكومت مي­كند را مي­بينم كه نمي­گذارد براي احترام به خودش كلاس را تعطيل كند و چشم در چشم استاد كه مي­شود حتي در دلش هم افعالش "جمع" مي­شوند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:34  توسط ندا  | 

روياها ظرفيت روايت ندارند. نبايد تعريفشان كرد. تنها بايد آنها را ديد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 8:38  توسط ندا  | 

نزديكتر آمده

 ابر

       تا زمين

نزديك است زمين هم ببارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 7:47  توسط ندا  | 

ايمان من يك نظرية علمي نيست. نبايد ابطال­پذير باشد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 14:19  توسط ندا  | 

پرسيد پس چرا نمي­نويسي؟ گفتم حساب كه مي­كنم هنوز آنقدر واژه ندارم كه شروعم را تمام كنم. مي­ترسم روزي را آغاز كنم كه وسط ظهر معطل بماند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 15:30  توسط ندا  |